تبليغاتX
حيف كه وقت مردنم نيستي .....!!!!!

دلا دیشب چه می کردی تو در کوی حبیب من

الهی خون شوی ای دل تو هم گشتی رقیب من

خیال خود به شبگردی به زلفش دیدم و گفتم

رقیب من چه می خواهی تو از جان حبیب من

نهیبی می زدم با دل که زلفت را نلرزاند

ندانستم که زلفت هم بلرزد با نهیب من

خوشم من با تب عشقت طبیب آمد جوابش کن

حبیبم چشم بیمار تو بس باشد طبیب من

غروبی زاید از زلفت که دل باشد غریب آنجا

حبیبم با غروبت گو نیازارد غریب من

عجب دارم که زلفت را پریشان می کنم از دور

به آه خود که آه از این دل و آه عجیب من

نصیب از ظلمت هجران به جز حسرت چه خواهد بود ؟

حساب روشنی دارد دل حسرت نصیب من

من از صبر وشکیبم شهریارا شهره آفاق

همه آفاق هم حیران از این صبر وشکیب من!!!

+ نوشته شده توسط tanha در سه شنبه دوم خرداد 1391 و ساعت 19:0 |
دیگر برای دم زدن از عشق باید زبانی دیگر اندیشید
باید کلام دیگری پرداخت باید بیانی دیگر اندیشید
تا کی همان عذرا و وامق‌ها؟ آن خسته‌ها آن کهنه عاشق ها
باید برای این بیابان نیز دیوانگانی دیگر اندیشید
تا چند شیرین داستان باشد؟ افسونگری نامهربان باشد
باید برای دل شکستن نیز نامهربانی دیگر اندیشید
پروانه را با خویش بگذاریم خسته‌ است از او دست برداریم
دیگر خوراک شعله را باید آتش‌ به‌ جانی دیگر اندیشید
هرکس حریف عشق خوانی نیست با هر مغنّی این اغانی نیست
باید برای اوج این اجرا آوازه‌ خوانی دیگر اندیشید
از هر که و از هر زبان دیگر تکراری‌است این داستان دیگر
یا دست باید برد در طرحش یا داستانی دیگر اندیشید
تا بر هدف چون تیر بنشیند ابزار یا بازو؟ چه می‌بینید؟
شاید به جای آرشی دیگر، باید کمانی دیگر اندیشید..!
(زنده یاد حسین منزوی زنجانی)
+ نوشته شده توسط tanha در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 15:6 |

اینجـا در دنیای دل مـــن گــرگـها هــم افــسردگــی مفرط گرفتــه اند،دیگر گـــوســفند نمی درند ،بــه نی چوپان دل مـی سپارند و گــریـه مــی کنند...!

+ نوشته شده توسط tanha در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 21:18 |

چه کسی میگوید که گرانی شده؟!

دوره ی ارزانیست..
دل ربودن ارزان دل شکستن ارزان...

دوستیها ارزان دشمنی ها ارزان..وشرافت ارزان...تن عریان ارزان!!

آبرو قیمت یک تکه ی نان و دروغ از همه چیز ارزان تر...

قیمت عشق چقدر کم شده است!
 کمتراز آب روان..

وچه تخفیف بزرگی خورده برپیشانی دل؟؟؟!!!
+ نوشته شده توسط tanha در شنبه دوم اردیبهشت 1391 و ساعت 18:12 |

وقتی که نیستی بهار هم بهار نیست و من باران را بهانه می کنم تا زیر چتر صدای آن  اشک های خود را پنهان سازم...

 وقتی تو نیستی عقربه های ساعت دلم بی خیال گذر لحظه ها در گذشته ای دور در جا می زنند و گردش روزگار را هم جدی نمی گیرند.

وقتی تو نیستی قلبی پر تپش، روحی تشنه و جانی خسته بر دریچه چشمانم هجوم می آورند و طوفانی از غم و اندوه و اشک نثار آن می کنند و در این تلاطم بلاخیز فراق تنها صدای نام زیبای توست که از دلی تنگ بر زبان خموش جاری می شود و آبی می شود بی رمق بر لهیب آتشی سوزان.

 وقتی که نیستی شادی نیست، آسمان دل من آبی نیست، سبزه ها در باغ جان من نمی خندند و تبسم از لبان غنچه ها محو می شود.

 می دانم که خورشید عشق تو حتی در پس این همه ابر انبوه فراق باز هم روزهای مهر تو را برایم به ارمغان می آورند اما وقتی تو نیستی چگونه بی تابش آفتاب محبت تو سر کنم؟

 وقتی تو نیستی گیرم چشمه چشمانم را به سوی دلم جاری سازم تا کسی اشکهایم را نبیند سوز دل را چه کنم؟دیوارهای سینه ام را که از فرط تنگ دلی می خواهد پاره شود و در نیمه شبی چنین تاریک خواب مردمان شهر را آشفته سازد و می خواهد فریاد برآورد که امان از فراق و داد از هجران را چه سازم؟

سخت است…!!!سخت تر از تیری که بر چشم نشیند...

+ نوشته شده توسط tanha در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 و ساعت 16:20 |
لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد/عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد
می شد بدانم اینکه خط سر نوشت من/از دفتر کدام شب بسته وام شد؟
اول دلم فراق تو را سرسری گرفت/وان زخم کوچک دلم آخر جذام شد
گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت/دیگر تمام شد،گل سرخم! تمام شد
شعر من از قبیله ی خون است ، خون من/فواره از دلم زد و آخر کلام شد
ما خون تازه در تن عشقیم و عشق را/ شعر من و شکوه تو رمز الدوام شد
بعد از تو باز عاشقی و باز...آه....نه!/این داستان به نام تو اینجا تمام شد....
شعر از زنده یاد (استاد حسین منزوی زنجانی)
+ نوشته شده توسط tanha در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 و ساعت 13:34 |


عید همه دوستان مبارک

سال خوبی داشته باشید!!!

+ نوشته شده توسط tanha در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 و ساعت 11:43 |
بگذارید بگریم به پریشانی خویش
که به جان آمدم از بی سر و سامانی خویش
غم بی هم نفسی کشت مرا در این شهر
در میان با که گذارم غم پنهانی خویش؟
گفتم ای دل که ،چو، ما ، خانه خرابی ، بینی؟
... گفت ما خانه ندیدیم به ویرانه ی خویش...
ما ، سر صدق نهادیم و زدیم
داغ رسوایی عشق تو به پیشانی خویش
اندرین بحر بلا ساحل امیدی نیست
که به دان سوی کشم کشتی طوفان زده ی خویش...
من زنده ام پس از این همه نا کامی ها...

+ نوشته شده توسط tanha در دوشنبه یکم اسفند 1390 و ساعت 18:24 |


Powered By
BLOGFA.COM